X
تبلیغات
رایتل

زندگی نامه و برخی از آثار هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج 

امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی معروف به «ه.الف سایه»، شاعر متخلص به سایه و موسیقی پژوه ایرانی است. 

 

 

گزیده ای از آثار 

 

 

 

آه آیینه

او را ز گیسوان بلندش شناختند
 ای خاک این همان تن پاک است ؟
 انسان همین خلاصه خاک است ؟
وقتی که شانه می زد
 انبوه گیسوان بلندش را
تا دوردست آینه می راند
 اندیشه خیال پسندش را
او با سلام صبح
خندان گلی ز آینه می چید
دستی به گیسوانش می برد
شب را کنار می زد
 خورشید را در آینه می دید
اندیشه بر آمدن روز
بارانی از ستاره فرو می ریخت
در آسمان چشم
جوانش
آنگاه آن تبسم شیرین
در می گشود بر رخ آینه
از باغ آفتابی جانش
 دزدان کور آینه افوس
 آن چشم مهربان را
 از آستان صبح ربودند
 آه ای بهار سوخته
 خاکستر جوانی
تصویر پر کشیده آیینه تهی
با یاد گیسوان بلندت
 آیینه در غبار سحر آه می
کشد
مرغان باغ بیهوده خواندند
هنگام گل نبود
 

 

آواز نگاه تو

می شنوم آِناست
 موسیقی چشم تو در گوش من
 موج نگاه تو هم آواز ناز
ریخت چو مهتاب در آغوش من
می شنوم در نگه
گرم توست
 گم شده گلبانگ بهشت امید
 این همه گشتم من و دلخواه من
در نگه گرم تو می آرمید
 زمزمه شعر نگاه تو را
 می شنوم با دل و جان آشناست
اشک زلال غزل حافظ است
 نغمه مرغان بهشتی نواست
 می شنوم در نگه گرم توست
 نغمه آن شاهد رویانشین
باز ز گلبانگ تو سر می کشد
شعله این آرزوی آتشین
 موسیقی چشم تو گویاتر است
از لب پر ناله و آواز من
وه که تو هم گر بتوانی شنید
 زین نگه نغمه سرا راز من
 

 

دختر خورشید

در نهفت پرده شب
 دختر خورشید
 نرم می بافد
دامن رقاصه صبح طلایی را
وز نگاه سیاه خویش
 می سراید
مرغ مرگ اندیش
چهره پرداز سحر مردهست
 چشمه خورشید افسرده ست
 می دواند در رگ شب
 خون سرد این فرسب شوم
وز نهفت پرده شب دختر خورشید
همچنان آهسته می بافد
 دامن رقاصه صبح طلایی را
 

 

برای روزنبرگ ها

 خبر کوتاه بود
 اعدامشان کنید
 خروش دخترک برخاست
 لبش لرزید
 دو چشم خسته اش
از اشک پر شد
 گریه را سر داد
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم
چرا اعدامشان کردند ؟
 می پرسد ز من با چشم اشک آلود
عزیزم دخترم
 آنجا شگفت انگیز دنیایی ست
 دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا
طلا : این کیمیای خون انسان ها
 خدایی می
کند آنجا
شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
 هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست
 در آنجا حق و انسان و حرفهایی پوچ و بیهوده ست
 در آنجا رهزنی آدمکش خونریزی آزاد است
 و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم
 آنان
 برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدام شان کردند
و هنگامی که یاران
با سرود زندگی بر لب
به سوی مرگ می رفتند
امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند
به شوق زندگی آواز می خواندند
 و تاپایان ره راه روشن خود با وفا ماندند
عزیزم
 پاک کن از
چهره اشکت را ز جا برخیز
 تو در من زنده ای من در تو ما هرگز نمی میریم
 من و تو با هزاران دگر
 این راه را دنبال می گیریم
از آن ماست پیروزی
از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم
 کار دنیا رو به آبادی ست
 و هر لاله که از خون شهیدان می دمد
امروز
 نوید روز آزادی ست
 

 

بوسه

گفتمش
شیرین ترین آواز چیست ؟
 چشم غمکینش به رویم خیره ماند
 قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه
افتادش به گیسوی بلند
 زیر لب غمناک خواند
 ناله زنجیرها بر دست من
 گفتمش
آنگه که از هم بگسلند
 خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدن
از دردی که تلخ
 در دل من با دل او می گریست
 گفتمش
 بنگر در این دریای کور
 چشم هر اختر چراغ زورقی ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا ش یروان ! کز نیمه راه
 می کشد افسون شب در
خواب شان
 گفتمش
 فانوس ماه
 می دهد از چشم بیداری نشان
 گفت
 اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
 گفتمش
 اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست
گفت
 ای افسوس در این دام مرگ
 باز صید تازه ای را می برند
 این صدای پای اوست
 گریه ای افتاد در من بی امان
 در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تارکش شکفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
 من ز جا برخاستم
 بوسیدمش