X
تبلیغات
رایتل

زندگی نامه و برخی از آثار محمدرضا شفیعی کدکنی

محمدرضا شفیعی کدکنی 

 

محمدرضا شَفیعی کَدکَنی، زاده ۱۹ مهر سال ۱۳۱۸ از نویسندگان و شاعران امروز ایران است. تخلص وی در شعر م. سرشک است.

زندگی نامه 

 

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ دربخش کدکن شهرستان نیشابور [۱]در استان خراسان رضوی، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دوره‌های دبستان و دبیرستان را در مشهد گذراند و چندی‌ نیز به‌ فراگیری‌ زبان‌ و ادبیات‌ عرب, فقه،‌ کلام‌ و اصول‌ سپری کرد. او مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت.او از جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می‌رود و دلبستگی خود را به اشعار وی پنهان نمی‌کرد. دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸ تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد.

کتاب‌ها واشعار  


وی سرودن شعر را از جوانی به شیوهٔ کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد .او با نوشتن در کوچه باغ های نیشابور به نام‌آوری رسید. آثار شفیعی را می‌توان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی می‌شود، که بخشی از آن‌ها در زیر آورده شده‌اند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغ‌های نشابور آوازه بیشتری دارد.

بررسی آثار  


شفیعی کدکنی را باید در زمره شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دههٔ ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می‌دهد و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده نمایانده، دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص خراسان را نشان می‌دهد.

 

 

گزیده ای از آثار  

 

 

 

در بادهای امشب و هرشب

این بادهای هر شب و امشب
 این باد آسیایی این باد مشرقی
وا می کنند پنجره ها را به روی تو
 و فصل را دوباره ورق می زنند
 در بادهای هر شب و امشب
از بهر این هیولا
این لاشه ی بزک شده در باران
گوری به عمق چند هزارانسال
 در یک دقیقه حفر خواهد شد
 این بادهای هر شب و امشب
 با کیمیای عشق و با سیمیای مستی
نسجی ز آب و آتش ترکیب می کنند
 و تا زباله دان
 اوراق
روزنامه های محلی را
 تعقیب می کنند
 

تردید

باز از کنار شهر با نرمی گذر کرد
آن پیک مروارید بار نوبهاران
 با پنجه های نرم خود باران شبگیر
شست از رخ ناژوی پیر سالخورده
 رنگ درنگ
روزگاران
آن یاس پیر خانه ی همسایه گل داد
 در کوچه ها فریاد زد آن کولی پیر
 آی پیوند دارم
 بوی بهاران
قزاقی و بابونه دارم
 بوی بهاران
 وان چرخ ریسک پیک و پیغام بهاران
 در آن سکوت منتظر آواز برداشت
 باغ از نفس های گل و از بوی باران
بیدار
شد چشمان ز خواب ناز برداشت
 خورشید صبح نرمتاب ماه اسفند
 تابید بر رویای دشت و کوهساران
می پرسم اینک زان ستاک ترد بادام
وز تاک برگ نورس این باغ بیدار
 کان سوی روزان سیاه مرگ ما نیز
 نقش امیدی از حیات دیگیر هست ؟
یا همچنان این خواب جاوید است و
جاوید
 تا بی کران روزگاران ؟
 

 

آشیان متروک

 همه ایوان و صحن خانه خاموش
همه دیوارها در هم شکسته
 به هر طاقش تنیده عنکبوتی
به روی سقف گرد غم نشسته
چنین ویرانه افتاده ست و بی کس
 خدایا این همان کاشانه ی ماست ؟
درین تنهایی بی آشنایش
مگر تصویری از افسانه ی ماست ؟
 غریب افتاده در آن پای دیوار
ملول و زار و عریان داربستی
بر آورده ست سوی آسمان ها
 به نفرین سپهر پیر دستی
 در اصطبلش ستور شیهه زن کو ؟
 تنورش مانده بی آتش
زمانی ست
 نمانده کس درین تنهایی تلخ
که خود افسرده از خواب گرانی ست
به شب اینجا چراغی نیست روشن
 به روز اینجا نمانده های و هویی
 دریغا مانده از آن روزگاران
شکسته بر کنار رف سبویی
در اینجا زادم از مادر زمانی
 مرا این خانه مهد و آشیان است
نخستین آسمانی را که دیدم
 خدا داند که خود این آسمان است
 چه شب ها مادرم افسانه می گفت
از آن گنجشک آشی ماشی و من
به رویاهای شیرین غرقه بودم
نشسته محو گفتارش به دامن
چه شبهایی که رویا زورقم را
 کنار زورق مهتاب می راند
د. گوشم بر ترانه ی دلنشینی
 که تنها دختر همسایه می خواند
ستاره سر زد و بیدار بودم
 دپای رخنه ی دیوال حولی
هنو در انتظار یار بودم
چه روزانی که با طفلان همسال
 به کوچه اسب چوبی می دواندم
به زیر آفتاب بامدادان
 به روی بام کفتر می پراندم
تهی افتاده اینک آشیان شان
به سان
پیکری بی زندگانی
 کبوترها همه پرواز کردند
به رنگ آرزو های جوانی
 

 

ژانویه

با چنین قامت بالنده ی سبز
کاج
 در باغ
 خدایی ابدی ست
گوش سرشار نماز باران
بهر میلاد پسر خوانده ی خاک
مشکنیدش مبریدش یاران