X
تبلیغات
رایتل

زندگی نامه و برخی از آثار نادر نادرپور

نادر نادرپور 

 

زندگی نامه 

نادر نادرپور، (۱۶ خرداد ۱۳۰۸ در تهران، ۲۹ بهمن ۱۳۷۸ در لس‌آنجلس) یک شاعر معاصر ایرانی بود. نادرپور به زبان فرانسه آشنایی کامل داشت و شعرها و مقاله‌هایی را به زبان فارسی ترجمه کرد.
او فرزند «تقی میرزا» از نوادگان رضاقلی میرزا، فرزند ارشد نادرشاه افشار بود. نادرپور پس از به پایان رساندن دورهٔ متوسطه در دبیرستان ایرانشهر تهران، در سال ۱۳۲۸ برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت. در سال ۱۳۳۱ پس از دریافت لیسانس از دانشگاه سوربن پاریس در رشتهٔ زبان و ادبیات فرانسه به تهران بازگشت[۱]. وی از سال ۱۳۳۷ به مدت چند سال در وزارت فرهنگ و هنر در مسئولیت‌های مختلف به کار مشغول بود. 

 

 

 

گزیده ای از آثار 

 

 

آشنا

دختر بر آستانه ی در عاشقانه خواند
کای آرزوی من
 من فارغم ز خویش و تو آسوده از منی
با دوست ، دشمنی
بس شام ها ستاره شمردم به نور ماه
 تا اختر رمیده ی
بختم وفا کند
 شور نگاه دوست در آن چشم دلفریب
چون باده سرگرانی عیشم دوا کند
هر شب که ماه می نگرد از دریچه ها
 جان می دهد خیال ترا در برابرم
من شاد ازین امید که چون بگذری ز راه
 شاید چو نور ماه ، فراز آیی از درم
 هر ناله ای که می شکند در گلوی باد
 آهنگ ناله های دلم در فراق تست
 جون تابد از شکاف درم نور ماهتاب
 گویم نگاه کیست که در اشتیاق تست
ای ارزوی من
ای مرد ناشناس
 آگاه نیستم که کجایی و کیستی
 اما مرا به دیدن تو مژده می دهند
 وان مژده گویدم که تویی یا تو نیستی
از من جدا مشو
 چون زندگی به دست فراموشیم مده
 یا از کنار من به خموشی گذر مکن
یا در نهان امید هماغوشیم مده
دختر خموش ماند
 مردی که می گذشت به سویش نگاه کرد
دختر به خنده گفت
ای مرد ناشناس توانی خبر دهی
زان آشنا که هیچ نیامد به دیدنم ؟
 آن مرد خنده کرد و شتابان
جواب داد
 آن آشنا منم
 

 

شیشه و سنگ

 من آن سنگ مغرور ساحل نشینم
که می ران از خویشتن موج ها را
خموشم ، ولی در کف آماده دارم
کلاف پریشان صد ها صدا را
چنان سهمناکم که از هیبت
من
نیایند سگماهیان در پناهم
 چنان تیز چشمم که زاغان وحشی
حذر می کنند از گزند نگاهم
چنان تند خشمم که هنگام بازی
نریزند مرغابیان سایه بر من
 مبادا که خواب من آشفته گردد
 لهیب غضب برکشد شعله در من
نپوشاندم جامه پرداز دریا
 از آن پیرهن های
نرم حریرش
از آن مخمل خواب و بیدار سبزش
از آن اطلس روشنایی پذیرش
صدف ها و کف ها و شن های ساحل
 به مرداب رو می نهند از هراسم
من آن سنگم آن سنگ ، آن سنگ تنها
که هم آشنایم ، که هم ناشناسم
غبار مرا گرچه دریا بشوید
ولی زنگ غم دارد آیینه ی من
مرا سنگ خوانند
و دریا نداند
که چون شیشه ، قلبی است در سینه ی من
 

 

عاشقانه

 آن شب که صبح روشن اندامت
از آسمان آینه بر من طلوع کرد
شمع بلند قامت خلوتسرای من
از خجلت برهنگی خویش می گریست
من در کنار او
از پرتو طلوع
تو بی خواب می شدم
سر در میان موی تو می بردم
بر سینه ی بلند تو می خفتم
تا با تو در برهنه ترین لحظه های خویش
محرم تر از تمامی آیینه ها شوم
میل هزار سال تو را دوست داشتن
در من نهفته بود
من از تب طلایی چشمانت
آهنگ تند نبض تو را می شناختم
قلب شتابناک جهان
در تو می تپید
من ، طعم تشنگی را در بوسه های تو
هر بار می چشیدم وسیراب می شدم
در آن شب سیاه زمستانی
بازوی آتشین توگرمای روز را
بر پشتم از دو سوی گره می زد
دست تو ، آفتاب بهاران بود
بر پشت سرد من
من از لهیب دست تو بی تاب می شدم
 وقتی که صبح پنجه به در
کوبید
انگشت های نرم تو چابک تر از نسیم
نازک ترین حریر نوازش را
بر پیکر برهنه ی من می بافت
روح تو در تمام تن من
 از رشته های موی
 تا ریشه های دل جریان داشت
من ، شمع واژگون سحر بودم
من در تو می چکیدم ، من آب می شدم
ای مهربان دور
اکنون که بر دو
سوی جهان ایستاده ایم
 آیا تو را به خواب توانم دید ؟
 یا در پگاه روشن بیداری
چون سایه در کنار تو خواهم خفت ؟
 آیا دوباره ، نام عزیزت را
در اوج لحظه های شگفت یگانگی
نجوا کنان به گوش تو خواهم گفت ؟
ای کاش در سیاهی آن شب که با تو رفت
 از بوی گیسوان تو
می مردم
 کاش آن شب از کرانه ی آغوشت
یکسر به بیکرانی پرتاب می شدم
 

 

آیینه ای بر سنگ

 ای گل خوشبوی من ! دیدی چه خوش رفتی ز دست ؟
دیدی آن یادی که با من زاده شد ، بی من گریخت ؟
دیدی آن تیری که من پر دادمش ، بر سنگ خورد ؟
 دیدی آن جامی که من پر کردمش ، بر خاک ریخت ؟
لاله ی لبخند من پرپر شد و بر باد رفت
 شعله ی امید من خاکستر نسیان گرفت
مشت می کوبد به دل اندوه بی پایان من
 یاد باد آن شب که چون بازآمدی ؟ پایان گرفت
امشب آن آیینه ام بر سنگ حسرت کوفته
غیر تصویر تو در هر پاره ام
تصویر نیست
عکس غمناک تو در جام شرب افتاده است
پیش چشمانم جز این آیینه دلگیر نیست
آسمان ، تار است و در من گریه های زار زار
بی تو تنهایم ، ولی تنها نمی خواهم ترا
 ای امید دل ، شبت آبستن خورشید باد
 من چو خود ، زندانی شب ها نمی خواهم ترا
شاد باشی هر کجا هستی ،
که دور از چشم تو
نقش دلبند ترا در اشک می جویم هنوز
چشم غمگین ترا در خواب می بوسم مدام
 عطر گیسوی ترا از باد می بویم هنوز